گاه مي انديشم ,
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي
روي تو را ,
كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را بي قيد ,
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجب !!! عاقبت مرد ؟؟؟؟
افسوس !!!!!
كاشكي مي ديدم !
گاه مي انديشم ,
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي
روي تو را ,
كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را بي قيد ,
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجب !!! عاقبت مرد ؟؟؟؟
افسوس !!!!!
كاشكي مي ديدم !
خيلي قانع ، صبور و آرام ، پرتحمّل ، عاشق مالكيّت ، حسود ، متعصّب ، اهل اعتدال ، با محبّت ، خيلي قوي و سالم ، عاشق عطر و بوي طبيعي ، از تجارب گذشته الهام ميگيرد ، واقعاْ وفادار ، مخالف افراط ، با سليقه ، خوشگلپسند ، پولدوست ، هميشه راضي ، مصمّم ، پركار ، سخاوتمند ، مؤقّر و سنگين ، فقط در مقابل حرف آرام رام ميشود ، اهل ماديّات ، دنبال زندگي شيرين ، مادّيگرا و سودجو ، بههر كاري صورت واقعي ميدهد ، مخالف خشونت ، با ثبات و پايدار ، عاشق صلح و آرامش ، صادق ، مال جمع كن ، اهل هنر ، مخالف درگيري ، اگر عصباني شود طوفان بپا ميكند ، مستعد كشاورزي ، هركاري را به پايان ميرساند ، رئيس فعّال و لايق ، با همه كنار مي آيد ، خود سر ، نجيب، عاشق خانه و خانواده ، عاشق طبيعت ، عاشق رفتار ملايم ، كمك رسان ، داراي قلبي بزرگ ، با صفا ، مسلّط به نفس ، داراي عزّت نفس ، عاشق گل و زيبائي ، بي تفاوت نسبت به دشمنان ، ميانه رو ، رفيق و دوست بسيار شيرين ،شيك پوش ، علاقهمند به موسيقي ، قدر شناس ، مخالف عجله ، داراي تحمّل زياد ، محتاط و مخالف اعتراض و انتقاد طبيعت را دوست دارد. مادري سختگير، همسري فداكار و كمك دهنده، عاشق موسيقي و ساز و آواز است. از بسياري جهات نمك رندگي محسوب ميشود. دغلباز و ناپاك و اهل فلسفه بافي نيست. در عشق بيپرواست. در شيكپوشي طرفدار سادگي است، مخالف شتابزدگي است و يك رگ لجبازي دارد........
نرم نرمک میرسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ، خوش به حال چشمه ها
و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز . . .
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند…!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو

کتابی تازه گشوده می شود ،هستی آهنگ های بیشمار دارد ، پرده های بیشمار
آواهایی که باید شنید
و نواهایی که باید شناخت......
باید به ضرب آهنگ آن پی برد و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد،
نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود.......
تا به دور دست نظر دوزد ،خود را آماده کند .
با تمام وجود مهیا ، مجرب برای رفتن ، برای گام نهادن در راه و بیراه ، برای گریختن از بیم ها ،دل شوره ها ، تقدیر ها ،برای فرو رفتن و فرا رفتن
عبور مرزها و گذر از بینهایت به اقلیم پر رنگ رویا .......
هر ۴ فصل خدا قشنگه..........


روزی روزگاری مردی بود که از سایه و صدای پایش بدش می آمد.
راهی که برای رهایی از آن ها پیدا کرد این بود که از آن ها فرار کند.
پس شروع به دویدن کرد.
اما هر چه فرار می کرد می دید که باز سایه اش همراه اوست و صدای پایش را هم می شنود.
فکر کرد شاید به قدر کافی تند نمی دود پس تند تر و تند تر دوید تا جایی که نفسش بند آمد اما باز هم بی فایده بود.
او آن قدر تندتر و تندتر دوید تا عاقبت از خستگی مرد .
او مرد اما نفهمید که برای رهایی از سایه و صدای پایش فقط کافی بود در سایه بشیند.............

برو....
پرواز کن....
این جا نباش،آزاد باش
آن جا چراغی روشن است
چه دارم من برایت
به جز احساس و عشق و گریه و زاری
به جز درد و اندوه و بیزاری
سرم بوی تحکم می دهد؛آری!
زبانم خشک،چون روحم
این دستان خسته از اشک هایم
چیزی ندارد از برایت
جز پریشانی،پشیمانی و خجالت
آری برو!
چرا باشی کنار من؟...
چه می گویم من،بهار من،نگار من ،سیمای من
برو پرواز کن ،این جا چراغانی نیست
همه درد است و درمان نیست....
همه کفر است و ایمان نیست....
برو...
پرواز کن....

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا.
پایه های برجش از عاج و بلو ر
برسر تختی نشسته باغرور
ماه،برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او،آسمان
نقش روی دامن او،کهکشان
رعد و برق شب،صدای خنده اش
سیل و طوفان،نعره ی توفنده اش.
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب.
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
***
پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین.
بود،اما در میان ما نبود.
مهربان و ساده و زیبا نبود.
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود،از خدا
از زمین،ازآسمان،از ابرها
زود می گفتند:این کار خداست
گفت و گو از آن،گناه است و خطا
آب اگر خوردی،عذابش آتش است
هر چه می پرسی جوابش آتش است
تا ببندی چشم،کورت می کند
تا شدی نزدیک،دورت می کند
کج گشودی دست،سنگت می کند
کج نهادی پای،لنگت می کند
تا خطا کردی،عذابت می کند
ناگهان در آتش،آبت می کند.
با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم پر ز دیو و غول بود
***
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر و مدرسه.
مثل صرف فعل ماضی سخت بود.
مثل تکلیف ریاضی سخت بود.
***
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر.
در میان راه،دریک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم:((پدر این جا کجاست؟))
گفت:((این جا خانه ی خوب خداست!))
گفت:((این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفت و گویی تازه کرد
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می شود درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو صد قطره هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت...))

احساس می کنم گلویم پر از پرنده است.احساس می کنم آسمان در قلبم فرو آمده است.
به اطرافم نگاه می کنم پاها،تا زانو در زمین فرو رفته است.
کسی از بودن خود خبر ندارد.می خواهم حرف بزنم .
پرنده ای از دهانم بیرون می آید و در افق گم می شود.کاش کسی مرا از شاخه میچید.
کاش قبلا از سیب ها و گیلاس ها به زمین می رسیدم.
چه کسی دست های بی حوصله ی مرا به ابدیت می رساند؟
چه کسی مرا با عقربه های ساعت آشتی می دهد؟
آیا تو حرف های مرا می شنوی؟
ببین!!!
واژه هایم رنگ روزنه و طعم خاکستر دارند.
آیا برای کفش های من مرثیه ای خواهی سرود؟
بودن چه مصیبت بزرگی است؟
شب آن چنان در من رخنه کرده که از دست قصیده گفتن هم کاری ساخته نیست.
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود.
موضوع درس درباره ی خدا بود.
استاد پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟
کسی جواب نداد.
استاد دوباره پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟
دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟
برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد.
استاد با قاطعیت گفت:با این وصف خدا وجود ندارد.
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.
استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخاست و از هم کلاسی هایش پرسید:آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟
همه سکوت کردند.
او دوباره گفت آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟
همچنان کسی چیزی نگفت.
او دوباره گفت:آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟
برای سومین با کسی پاسخ نداد.
دانشجو گفت:پس ما نتیجه میگیریم که استادمان مغز ندارد!!!


شب است و دختری زیبا و معصوم
نشسته رو به روی دارقالی
نگاه او پر از امید و عشق است
دو دست کوچکش اما چه خالی
شب است و مادری بیمار و خسته
کنار دار قالی رفته در خواب
شکفته روی لب هایش تبسم
نشسته مژگانش کمی آب
شب است و کودکانی پاک و زیبا
به فکر خوردنی نانی نخفتند
پدر مرده است و نان آور دگر نیست
تمام خانه ی شان از جنس فقر است
تمام لحظه هاشان سرد و خالی
شب است و دختری زیبا و معصوم
نشسته رو به روی دار قالی!
در غریبی ناله ها کردم،کسی یادم نکرد
در قفس جان دادم ،صیّاد آزادم نکرد
سیلی صیّاد آن چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم،مرگ هم یادم نکرد

گاهی باید در خوردن یک تکه نان با گنجشک ها همراه شد .
گاهی باید حقیر شد به کوچکی یک قطره .
گاهی باید هنگام راه رفتن برای خود دست تکان داد و
گاهی باید بی جهت خندید تا خنده نمیرد .
اگر صد ها نفر قادر به تکلّم باشند فقط یکی از آنها میتواند فکر کند
و اگر هزاران نفر قادر به تفکّر باشند فقط یکی از آن ها دیده ی بینا دارد.